قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

شاید شبیه شعر




,
شازده کوچولو از روباه پرسید: به نظرت چیکار کنم که مجبور نشم بپرسم چیکار کنم؟
روباه گفت: این دفعه سوال سختی ازم پرسیدی و جوابی برات ندارم.پیشنهاد میکنم سوالت رو از دکتر شریعتی بپرسی.
شازده کوچولو سوالش رو از دکتر شریعتی پرسید.دکتر جواب داد: این روزها مردم اعتقادی به دکترها ندارند و به کمتر از پروفسور قانع نیستند،برو پیش پروفسور سمیعی.
...پروفوسور سمیعی مکثی کرد و گفت : بهتر نیست برا این دست از سوالها بری سراغ احمد شاملو؟
...شاملو نگاهی به شازده کوچولو انداخت و گفت: تا کوروش کبیر هست، من حرفی برای گفتن ندارم.
...کوروش کبیر به شازده کوچولو گفت: من یک کتیبه ی دو وجبی دارم که پشت و رو و زیر و بالاش ترجمه شده.اونو از وسط بشکون اگه چیزی تووش بود ترجمه کن، شاید به کارت بیاد ولی اگه نظر منو بخوای، یه سری برو پیش حاج قاسم سلیمانی!
...
شازده کوچولو که دیگه به غلط کردن افتاده بود با خودش فکر کرد اگه از اول این سوال رو نمی پرسید اینقدر هم دردسر نمیکشید.
حالا فهمیده بود چیکار کنه تا مجبور نشه پپرسه چیکار کنه! کافی بود ساکت بشینه!
و من الله التوبیخ
ر.ص



نوشته شده توسط رضی صائب در یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴

ون
ون ها به صف هستند تا ما را بگیرند
هر آدمی رد شد از اینجا را بگیرند

دستورشان این است مردان را ببندند
ماموریت دارند زن ها را بگیرند

باید برای عبرت شخص مجرد
هر کس تردد کرد تنها را بگیرند

دارا که دارا بود، سمتش هم نرفتند
در جستجو هستند سارا را بگیرند

یوسف که آقازاده ای پاک و نجیب است
شاید به جای او زلیخا را بگیرند

شاید اگر ظرفیّت ون بیشتر بود
اصرار می کردند دنیا را بگیرند

من بی حجاب و این غزل بی بند و بار است
باید که ون ها زودتر ما را بگیرند
ر.ص



نوشته شده توسط رضی صائب در شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴

بی تعارف با منتظران اسفند94
گر رای بیاری و به دادم برسی

کمپین حمایت از تو را می سازم

 

گر رای نیاری و به دادم برسی

کمپین صیانت از تو را می سازم

 

گر رای بیاری و به دادم نرسی

کمپین شکایت از تو را می سازم

 

گر رای نیاری و به دادم نرسی

کمپین فراغت از تو را می سازم



نوشته شده توسط رضی صائب در دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴

و
سکوت کردی و من اعتراف آوردم
برای سقف اتاقت شکاف آوردم

تو و گرسنگی و شام آخرت، هیهات
غذا نبود و فقط بند ناف آوردم

قدم قدم نفست سرد می شود انگار
بیا بیا که برایت لحاف آوردم

برای فتنه شدن یک اشاره کافی بود
تلنگری زدم و انحراف آوردم

سکوت مصلحتی هم به درد خواهد خورد
ببین برای زبانت غلاف آوردم

شنیده ام که سرت تیر می کشد از درد
برای درد سرت هم شیاف آوردم

دوباره رابطه ها شکل تازه می گیرد
برای رابطه ها تلگِراف آوردم



نوشته شده توسط رضی صائب در جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴

.
عشق است که آلوده کند دامن را

تنفیذ کند ایده ی اهریمن را

من مومن و پاک و کبریایی بودم

ای داد از آن روز که دیدم زن را

*عمو سعید مع الغیر*



نوشته شده توسط رضی صائب در دوشنبه چهارم آبان ۱۳۹۴

توبه

من ترک استکان و سماور نمی کنم

"صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم" 1

شد شد، نشد نشد، به درک، بی خیالم و

گل را برای شد، وَ نشد پر نمی کنم

دیگر گذشته کودکی و نیمه های شب

تخت و پتو و ملحفه را تر نمی کنم

قاطی که می کنم به همه فحش می دهم

چیزی ولی حواله ی مادر نمی کنم

من نا امید و دپرس و درمانده نیستم

امواج منفی از بدنم در نمی کنم

وقتی به گوش حضرت عالی نمی رسد

نقل فشار این وَر و آن وَر نمی کنم

وقتی خر مراد مرا سر بریده اید

پس واردات یونجه و شبدر نمی کنم

دیگر برای دلخوشی خاطر شما

ایفای نقش برگ چغندر نمی کنم

پر مو شده زبان من از بس که فک زدم

هرچند التماس به موبَر نمی کنم

این بار چندم است که من توبه کرده ام

این بار چندم است که باور نمی کنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. حافظ شیرازی



نوشته شده توسط رضی صائب در سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۳

.

چند سال پیش توو این شهر
یه آقای باوقار
یه خورده پول گذاشتش
توو جیبـای وصله دار

"می‌گفت سفر که رفتم
یه روز و روزگاری"
این چهل و پنج تومن
"می‌مونه یادگاری"

طبق محاسباتش
تورّمو شکوندش
با ایده های نابش
تحریما رو پیچوندش
...
دوره‌ی هاله بازی
که آخرش سر اومد
همه خبردار شدن
که باباشون در اومد

هر چی که فکر می‌کردن
ذخیره‌ی ارزیه
دیگه مشخص شدش
ذخیره‌ی فرضیه
...
توو انتخابات بعد
مرد جدیدی رسید
نفت سر سفره ها
عوض شدش با کلید

تدبیر و حل مشکل
عزت نفس بالا
کرامتم کنارش
توو سبدای کالا

گفته که با همدلی
بیاین به هم دَس بدین
اون چهل و پنج و هم
دیگه باید پس بدین

دردسرا زیاده
اما باید امید داشت
برای هر مشکلی
سه چار تا شاکلید داشت
...
ما هم که مثل سابق
فهیم و با شعوریم
طاقتمون زیاده
اصالتا صبوریم

نهایتش این بارم
اگه شدیم بازنده
می‌ریم دخیل می‌بندیم
به دولت آینده



نوشته شده توسط رضی صائب در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۳

خوش خیالند مردمانی که
بیش از اندازه شاد و خوش بینند

نیمه ی شب در اوج تاریکی
همه جا را سفید می بینند

مردمی که همیشه و همه جا
به زمین و زمانه مقروضند

باز در سقف آرزوهاشان
در پی وعده های صد روزند

با هزاران امید و با لبخند
مثل یک کودک دبستانی

پی ماشین دوان دوان رفتند
در سفرهای خوب استانی

کار دولت در آن سفرهایش
غیر تخصیص اعتبار نبود

سهم مردم از آن دویدن ها
هیچ چیزی به جز غبار نبود



نوشته شده توسط رضی صائب در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲

تا کی بدون چون و چرا زندگی کنم
با خاطرات بی سر و پا زندگی کنم

تا کی سکوت پیشه کنم، لال باشم و
در آرزوی حنجره ها زندگی کنم

تا کی به لطف ساقی رندان شیشه ای
روزی دوبار توی فضا زندگی کنم

من خسته ام از اینکه در این بستر کثیف
با زخم های قانقاریا زندگی کنم

باید مسیر زندگی ام را عوض کنم
باید از این به بعد جدا زندگی کنم

فهمیده ام که خوردن نان ساده می شود
وقتی به سبک راز بقا زندگی کنم

آن کرم کوچکی که به من پیله کرده بود
هرگز به من نگفت کجا زندگی کنم

یک عمر سر به زیری ام آخر چه سود داشت
من می روم که سر به هوا زندگی کنم








نوشته شده توسط رضی صائب در دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲

~~~~~> . <~~~~~
یکی بود.یکی نبود.

در زمان های جدید و در یک جای خیلی نزدیک

غزالی بود که می خواست کلاغ شود.

کلاغی بود که می خواست درخت شود.

جزیره ی کشف نشده ای هم بود که آرزو داشت درختی بر خاکش بروید و کلاغی روی شاخه ی آن درخت بنشیند...

قصه ی ما به سر رسید.

طبق آخرین گزارشات رسمی هنوز غزال، کلاغ نشده...کلاغ ،درخت نشده...و جزیره به آرزویش نرسیده است.



نوشته شده توسط رضی صائب در شنبه ششم مهر ۱۳۹۲

مطالب پیشین
.............. مطالب قدیمی‌تر >>


Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by shayadshabihesher
Design By : wWw.Theme-Designer.Com