قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

شاید شبیه شعر




.

چند سال پیش توو این شهر
یه آقای باوقار
یه خورده پول گذاشتش
توو جیبـای وصله دار

"می‌گفت سفر که رفتم
یه روز و روزگاری"
این چهل و پنج تومن
"می‌مونه یادگاری"

طبق محاسباتش
تورّمو شکوندش
با ایده های نابش
تحریما رو پیچوندش
...
دوره‌ی هاله بازی
که آخرش سر اومد
همه خبردار شدن
که باباشون در اومد

هر چی که فکر می‌کردن
ذخیره‌ی ارزیه
دیگه مشخص شدش
ذخیره‌ی فرضیه
...
توو انتخابات بعد
مرد جدیدی رسید
نفت سر سفره ها
عوض شدش با کلید

تدبیر و حل مشکل
عزت نفس بالا
کرامتم کنارش
توو سبدای کالا

گفته که با همدلی
بیاین به هم دَس بدین
اون چهل و پنج و هم
دیگه باید پس بدین

دردسرا زیاده
اما باید امید داشت
برای هر مشکلی
سه چار تا شاکلید داشت
...
ما هم که مثل سابق
فهیم و با شعوریم
طاقتمون زیاده
اصالتا صبوریم

نهایتش این بارم
اگه شدیم بازنده
می‌ریم دخیل می‌بندیم
به دولت آینده



نوشته شده توسط رضی صائب در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393

خوش خیالند مردمانی که
بیش از اندازه شاد و خوش بینند

نیمه ی شب در اوج تاریکی
همه جا را سفید می بینند

مردمی که همیشه و همه جا
به زمین و زمانه مقروضند

باز در سقف آرزوهاشان
در پی وعده های صد روزند

با هزاران امید و با لبخند
مثل یک کودک دبستانی

پی ماشین دوان دوان رفتند
در سفرهای خوب استانی

کار دولت در آن سفرهایش
غیر تخصیص اعتبار نبود

سهم مردم از آن دویدن ها
هیچ چیزی به جز غبار نبود



نوشته شده توسط رضی صائب در یکشنبه ششم بهمن 1392

تا کی بدون چون و چرا زندگی کنم
با خاطرات بی سر و پا زندگی کنم

تا کی سکوت پیشه کنم، لال باشم و
در آرزوی حنجره ها زندگی کنم

تا کی به لطف ساقی رندان شیشه ای
روزی دوبار توی فضا زندگی کنم

من خسته ام از اینکه در این بستر کثیف
با زخم های قانقاریا زندگی کنم

باید مسیر زندگی ام را عوض کنم
باید از این به بعد جدا زندگی کنم

فهمیده ام که خوردن نان ساده می شود
وقتی به سبک راز بقا زندگی کنم

آن کرم کوچکی که به من پیله کرده بود
هرگز به من نگفت کجا زندگی کنم

یک عمر سر به زیری ام آخر چه سود داشت
من می روم که سر به هوا زندگی کنم








نوشته شده توسط رضی صائب در دوشنبه ششم آبان 1392

~~~~~> . <~~~~~
یکی بود.یکی نبود.

در زمان های جدید و در یک جای خیلی نزدیک

غزالی بود که می خواست کلاغ شود.

کلاغی بود که می خواست درخت شود.

جزیره ی کشف نشده ای هم بود که آرزو داشت درختی بر خاکش بروید و کلاغی روی شاخه ی آن درخت بنشیند...

قصه ی ما به سر رسید.

طبق آخرین گزارشات رسمی هنوز غزال، کلاغ نشده...کلاغ ،درخت نشده...و جزیره به آرزویش نرسیده است.



نوشته شده توسط رضی صائب در شنبه ششم مهر 1392

فرجام
من به دنبال شر نمیگردم
شر ولی دائما به دنبالم

مثل بختک به جانم افتاده
به خدا شاکی ام که می نالم

روی پیشانی ام نوشته شده
تا چه اندازه ای بد اقبالم

صد و ده تا منجّم و رمّال
همه شرمنده اند از فالم

من زبانم دو متر و یک وجب است
منتهی پیش دیگران لالم

هر کسی هر چه خواست بارم کرد
فکر کردند بنده حمّالم

عمر من قصه ی درازی نیست
ظاهرا قصه ای مینی مالم

احتمالا به پختگی نرسم
تا زمانی که میوه ای کالم

منقرض میشوم نهایت کار
بنده ببر مقیم بنگالم



نوشته شده توسط رضی صائب در جمعه هشتم شهریور 1392

.
خون دل خوردن من بس که شده تکراری

چند سالی است که ومپایر این شهر شدم



نوشته شده توسط رضی صائب در پنجشنبه هفتم شهریور 1392

تقدیم به...
روز اول که آمدی اینجا
فکر رفتن از این مکان بودی؟

آن زمانی که میز مال تو شد
لحظه ای فکر این زمان بودی؟

هرچه گفتی شبیه راست نبود
مثل اوستا رجب* چاخان بودی

حرف هایت شبیه گاندی بود
در عمل آمیتا باچان بودی

ما توهم زدیم این هستی
بعد معلوم شد که آن بودی

کو؟ کجا رفت قدر و منزلتت؟
ای که بر روح ما سوهان بودی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*اوستا رجب: ریاضیدان،منجم و تاریخ شناس قرن اخیر نبود.بلکه یک آقا رجب بود که اوستا هم بود و خیلی هم چاخان بود.


نوشته شده توسط رضی صائب در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392

رمضان
ماه رمضان به فکر ایمان باشیم
همسفره ی آیه های قرآن باشیم
مانند تمام سالهایی که گذشت
یک ماه قرار است مسلمان باشیم



نوشته شده توسط رضی صائب در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392

..
آخرین قطره ی خون من و حلقوم شما
پرده برداشته از چهره ی مظلوم شما
تشنه بودیم و به ناچار فقط نوشیدیم
جرعه ای آب از آن چشمه ی مسموم شما
و چه دنیای عجیبی است به یک پلک زدن
می شود حاکمتان مجرم و محکوم شما
به کجا می کشد این قافله ی سرگردان
به کجا می کشد آینده ی موهوم شما



نوشته شده توسط رضی صائب در سه شنبه چهارم تیر 1392

--_--
میشود با کلید روحانی

قفل های دو قبضه را وا کرد

میشود این کلید را حتی

توی قفل شکسته هم جا کرد

میشود با کلید روحانی

دردهای گذشته را کم کرد

طی یک حرکت حساب شده

کمر مشکلات را خم کرد

میکند این کلید روحانی

معجزاتی جدید و بی تردید

بعد این روی سفره های شما

نفت را با کلید باید دید

میشود شعر از گل و بلبل

شعر از چشمه های جاری گفت

میشود با کلید روحانی

این چنین شعر پاچه خواری گفت



نوشته شده توسط رضی صائب در پنجشنبه سی ام خرداد 1392

مطالب پیشین
.............. مطالب قدیمی‌تر >>


Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by shayadshabihesher
Design By : wWw.Theme-Designer.Com